سلام دوستان عزیز
من چند وقت بود آپ نکرده بودم
ولی به دارم خدم رو برای برگشت آماده می کنم
دوستون دارم خیلی زیاد
+
نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 5:18 توسط سیاوش
|
دنيا بيرحم و زود گذر است.هيچ بردني سهل نيست چه بسا براي بردن بارها و بارها بايد تاوان گزافي به باختن بپردازيم .حال آنکه شايد بردني هم در کار نباشد....اينگونه است دنياي ما، اگر آنگونه که او ميخواهد بچرخيم شايد طبق خواسته ما نباشد.پس دنيايي بساز نه با دنيا بساز.دنيايي که دروغ عادت و بي وفايي قانون آن نشود...هر رفتني رسيدن نيست ولي براي رسيدن بايد رفت.چشمهايتان را باز کنيد و به جلو حرکت کنيد حتي اگر تلاشتان بي ثمر باشد بهتر از آنست که ساکن باشيد...به ياد داشته باشيد آنچه که درکفه ترازو براي ديگران مي گذاريد در کفه ديگر آن براي خود بگذاريد
....
+
نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 2:23 توسط سیاوش
|
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خک
و تو رفتي و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سيب نداشت

+
نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 8:29 توسط سیاوش
|
من اورا رها کردم
تا او خود را دريابد
و چقدر سخت است عزيزترينت را رها کني
اما من آنقدر اورا دوست دارم
که اورا رها ميخواهم براي هميشه
رها از تمامي بندها و زنجيرها
هرچند که او هيچگاه در بند من گرفتار نبود
چرا که من خود اينگونه خواستم
وهيچگاه به خاطر هميشه بودن با او براي او بندي نساختم اما او...
در بند خود گرفتار بود
اي کاش از خود رها شود
همانگونه که من با او از بند خود رها شدم
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 2:57 توسط سیاوش
|
عشق حقيقي: هرگز کسي که به حقيقتي رسيده نمي تواند ان را براي ديگري تعريف کند و کسي که ادعاي دانستن حقيقت را دارد تنها آن را از دور ديده است. همانند پروانه اي که وقتي در آتش سوخت ديگر زنده نيست تا توان باز گفتن آنچه را ديده است داشته باشد پس آنکه به حقيقت رسيده هرگز نمي تواند آن را براي ديگري باز گويد چرا که هر کس بايد خود اين تجربه را داشته باشد
+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 2:40 توسط سیاوش
|
بچه که بودم مدام دستم را از دستان ِ نگراني که مراقبم بود ،
رها مي کردم و آرزويم بود
که يکبار هم شده تنها از خيابان زندگي رد شوم !
حالا که ديگر نمي شود بچه بود
و فقط مي شود عاشق بود
از سر ِ بچگي ، هر چه وسط ِ خيابان ِ زندگي سر به هوا مي دوم ...
هيچ کس حاضر نمي شود
دستم رابگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد !
+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 2:38 توسط سیاوش
|
من که رفتم بنويسيد دمش گرم نبود
بنويسيد صدا بود ولي نرم نبود
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشايي بود
بنويسيد دو خط مانده به تنهايي بود
بنويسيد که با ماه ،کبوتر مي چيد
از لب زاغچه ها بوسهء باور مي چيد
بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت
دلش از زمزمهء نور عطش مي باريد
ريشه در ماه ، ولي روي زمين مي جوشيد
بنويسيد زبان داشت ولي لال نشد
بنويسيد که پوسيد ولي کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولي سيل نداشت
بنويسيد که دل داشت ولي ميل نداشت
پنجه بر پنجرهء روشن فردا مي زد
وسعت حوصله اش طعنه به دريا مي زد
بنويسيد به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسي کودک احساسش را تاب نداد
سرد و سرما زده از سمت کوير آمده بود
کودکي بود که در هياتِ پير آمده بود
تا صداي دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمي مسئله داشت
+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 2:37 توسط سیاوش
|
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي ....
+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 2:36 توسط سیاوش
|
وزگاريست همه عرض بدن ميخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خب طبيعي است که يک روزه به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 2:35 توسط سیاوش
|
مرگ از زندگي پرسيد چرا من تلخم و تو شيريني؟
زندگي در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقيقت
+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 2:33 توسط سیاوش
|
يرانه، نه آن است كه جمشيد بنا كرد
ويرانه، نه آنست كه فرهاد فرو ريخت
ويرانه، دل ماست كه با هر نظر تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت
+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 2:30 توسط سیاوش
|
آرزو
کاش مهرها انبوه بود
کاش ، پاهایمان چون کوه بود
قلب ها در پی عشقی بی نظیر
دستهامان در پی یک نور بود
فکرها را می نشاندیم در بهار
آرزوها حکم یک عبور بود
لحظه های بی کسی وجود نداشت
همه لحظه ها قشنگ و شاد بود
در پی این همه آرزو و خیال
بی وفایی و گریز یک باد بود
کاش آسمان با ما بود
تا همیشه مهربان با ما بود
و پریدن سهم یه لحظهُُُ ناب
در کنار عشق ماندن فرجام بود
راستی ، کاش در هوای محبت
عطر ایستادن و وفا سیراب بود
+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 2:25 توسط سیاوش
|


داري چيکار ميکني؟ نبينم کپي کرده باشيا جيگر!!!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 9:9 توسط سیاوش
|
رفتي نموندي بيوفا انگار اثر نداشت دعا
قلب منو شکستيو غصه نخور فداي سرت
گفتي که چاره سفره گفتي دعا بي اثره
نگاهم هر روز به دره غصه نخور فداي سرت
فداي سرت اگه من خيلي تنهام
فداي سرت اگه گريونه چشمام
فداي سرت اگه دلمو شکستي
ميگن عاشق يکي ديگه هستي
دلت ديگه از شيشه نيست چشات مثل هميشه نيست
تو گل نميريزي به پام ديگه نميميري برام
آغوش تو براي من انگار ديگه جا نداره
دوستم نداري ميدونم اين ديگه اما نداره
رفتي نموندي بيوفا تنهايي سخته به خدا
باز زير قولت زديا غصه نخور فداي سرت
گفتي نه فکر رفتني نه اهل دل شکستني
دلي نمونده بشکني غصه نخور فداي سرت
فداي سرت اگه من خيلي تنهام
فداي سرت اگه گريونه چشمام
فداي سرت اگه دلمو شکستي
ميگن عاشق يکي ديگه هستي
فداي سرت.............
+
نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 9:8 توسط سیاوش
|
گفته بودي که چرا محو تماشاي مني
وآنچنان مات که يک دم مژه بر هم نزني
مژه بر هم نزدم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني

+
نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 9:4 توسط سیاوش
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 9:2 توسط سیاوش
|